درباره ننوشتن و معامله‌های زندگی

پارسال دوست داشتم وبلاگ بنویسم و اول سال با خودم قرار گذاشتم که تا پایان سال ۱۲ پست نوشته باشم. امسال اما همین اول سالی تصمیم گرفتم که ننویسم و خیال خودم را راحت کنم. هرچند نوشتن را دوست دارم، اما این انتخاب و اولویت امسال من نیست. احتمال دادم که بشریت هم بدون نوشته‌های من دچار ضایعه و خسران جبران ناپذیری نخواهد شد.

تصمیم دارم امسال بدون عذاب وجدان از ننوشتن، روی رشد استارتاپ‌مان متمرکز باشم. کمتر از ۲۰ ماه است که در باسلام مشغول هستم. انتخاب کردم و تصمیم گرفتم که برای به دست آوردن این تمرکز، از خیلی چیزها دست بکشم. هر روز که می‌گذرد به «معامله» بودن همه چیز زندگی بیشتر باور پیدا می‌کنم. انتخاب، اولویت، ترجیح، تصمیم و معامله کلماتی است که هر روز بارها و بارها به ذهنم می‌آید. وقتی اراده می‌کنی یک کار سخت و دشوار را انجام بدهی و به نتیجه برسی، باید هر چیز دیگری را تقریبا رها کنی. علت «دشواری انتخاب» هم همین «رنج از دست دادن» است. خوب یادم هست که وقتی پنچ سالم بود، ۴ سکه بیست و پنچ تومانی را گم کردم و به شکل مقتضی ناراحتی‌ام را به استحضار پدر رساندم. ایشان هم برای رفع تالم خاطرم، یک اسکناس صد تومانی به من داد. اسکناس صد تومانی رنج از دست دادن سکه‌ها را از بین نبرد. من در خیالم به این فکر بودم که ای کاش سکه‌ها را گم نمی‌کردم و الان دویست تومان داشتم. غافل از این که طبیعت هیچ وقت در ابعاد واقعی با ما این‌طور برخورد نمی‌کند.

چیزی که می‌تواند خوشحالی ما را خراب کند این است که زندگی را چیزی غیر از یک معامله ببینیم و دنبال منفعت‌های بدون هزینه باشیم. دل‌مان بخواهد که همه چیز را همزمان -یا حتی در یک بار عمری که می‌گذارنیم- داشته باشیم و غیرممکن بودن چنین معامله‌ای را انکار کنیم. زندگی به ما یاد می‌دهد که آدمیزاد مواجه است با انتخاب‌های دشوار بین ده‌ها و صدها مسیر و مکان و محیط و کار و عشق و آرزوی دوست داشتنی. تصمیم‌های ما حتی زمانی که از ته دل گرفته می‌شوند، آلوده هستند به رنج از دست دادن ده‌ها گزینه‌ی دیگر. به همین خاطر است که گاهی می‌گوییم من اگر دو نفر بودم، نفر دومم را می‌گذاشتم فلان مسیر را برود. یا من اگر یک بار دیگر فرصت زندگی داشتم، فلان طور زندگی می‌کردم.
رنج از دست دادن حذف شدنی نیست. بلکه تنها کاری که برای کاهش این رنج می‌توانیم بکنیم این است که با پذیرفتن قواعد معامله‌ی زندگی، ببینیم که چه چیزی را بیش‌تر از همه‌ی چیزهای دیگر می‌خواهیم، آن را انتخاب کنیم و با تمام وجود تصمیم بگیریم که سکه‌های عمرمان را خرج آن کنیم و بپذیریم که این سکه‌ها هرگز به جیب ما برنمی‌گردند.

حالا من پس از تجربه کردن دوران‌های شیرین و جذاب زندگی مثل دورانی که با موتور سفر می‌کردم، دورانی که بالای پشت بام خانه باغ وحشی با ده نوع حیوان متفاوت راه انداخته بودم و با آنها زندگی می‌کردم، دورانی که زیاد کتاب می‌خواندم، دورانی که زیاد می‌نوشتم و کلی دوست در وب داشتم، دورانی که ورزش حرفه‌ای می‌کردم، دورانی که زندگی نباتی داشتم، دورانی که زندگی خوابگاهی در شهری دیگر داشتم، پس از همه این دوران‌ها که آخرشان یک لذت و خاطره خوب که شکل‌دهنده‌ی زندگی بودند، باقی ماند، انتخاب کرده‌ام که دوران شیرین و جذاب «به شکل خستگی ناپذیر کار کردن» را داشته باشم و به ازایش خیلی چیزها را که دیگر جزء گزینه‌های قابل انتخاب برای من نیستند، به فراموشی سپرده‌ام. چیزهایی که انتظار می‌رود همه‌ی انسان‌های سالم و عاقل و نرمال در انتخاب‌های زندگی‌شان قرار بدهند.

طبیعت و کلونی‌هایش برای بقا نیازمند اعضایی هستند که به شکل غیرمعمولی و افراطی وظایفی را انجام می‌دهند. در کلونی یک شرکت مدیرعامل باید بیشتر از همه تلاش کند تا ۳۰ نفر بتوانند کاری را با هم انجام بدهند. در کلونی یک شهر باید آتش‌نشان‌ها آسیب ببینند و بمیرند تا آسیب کمتری به جان و مال دیگر افراد کلونی بخورد. در کلونی ایران دویست هزار نفر باید جان‌شان را از دست می‌دادند تا میلیون‌ها نفر بتوانند زندگی روزمره‌شان را داشته باشند. این افرادی که به انتخاب طبیعت کارهای غیرمعمولی را انجام می‌دهند، لطفی در حق دیگران نکرده‌اند، این‌ها گزینه‌ای جز این نداشته‌اند. این‌ها ساخته شده‌اند تا در یک زمان و مکان خاص، تصمیم بگیرند کاری غیرمعمولی کنند و خیال کنند که خودشان تصمیم گرفته‌اند. در بهترین حالت، این‌ها در حق خودشان لطف کرده‌اند که خلاف طبیعت عمل نکرده‌اند.

بله.
و این‌گونه بود که تصمیم گرفتم در معامله زندگی، سال ۹۷ نوشتن را هم مثل خیلی چیزهای دوست‌داشتنی، خواستنی، جذاب و دل‌انگیز دیگری که در زندگی هست، از گزینه‌هایم خارج کنم و به جای آن به خودم فرصت یادگرفتن و کار کردن بیشتری بدهم و به نظر می‌رسد این تصمیم تصمیم خیلی خوبی است. چون حرف و سخن و حکمتی برای عرضه ندارم که جامعه بشری در نبود آن محروم بماند و به قهقرا برود. یک مصداق بارزش همین نوشته‌ای است که وقت شما را برای خواندنش گرفتم، در حالی که محمدرضا شعبانعلی سال‌ها پیش خیلی حکیمانه‌تر «معامله‌ی زندگی» را تشریح کرده بود.
شاید اگر عمری باقی باشد، طبیعت انتخاب کرده باشد که در سال‌های دیگر از چیزهایی که در این سال‌های ننوشتن تجربه می‌کنم، بنویسم.

درباره دوست

پیش‌نوشت:
چند سالی هست که قبل از تمام شدن سال، هدف‌های سال بعدم را می‌نویسم. سال های اول هدف‌هایم مبهم و کلی بودند و معمولا به خوبی به‌شان نمی رسیدم. اما ۳ سال اخیر هدف‌ها را مورد به مورد و تا حد ممکن دقیق تعریف کردم و پایان سال نشده می‌دیدم که به بیشترشان رسیده‌ام.
اسفند ۹۵ هر روز در مسیر کار به هدف‌های ۹۶ فکر می‌کردم. یکی از هدف‌ها خواندن ۲۴ کتاب شد و یکی دیگر نوشتن ۱۲ پست در وبلاگ. این که الان هم دارم این پست را می‌نویسم به این خاطر است که فروردین در حال تمام شدن است و هنوز پستی ننوشته‌ام. برای من که تا چند سال پیش نوشتن سالی ۱۲۰ پست جزئی از زندگی روزمره‌ام بود، امروز نوشتن ۱۲ پست در یک سال کار سختی شده. امشب تصمیم گرفتم بنویسم و قبل از این که خوابم بگیرد این پست را بدون وسواس منتشر کنم. گفتم درباره دوست بنویسم که این روزها بیشتر از هر موقعی، با دوستانم زندگی می‌کنم.

دوست
دوست

دوست انواع مختلفی دارد. یک نوعش آن دوست دوران ابتدایی است که تا وقتی همکلاسی هستیم یار قسم خورد‌ه‌ایم و وقتی که سال سوم، کلاس‌مان را از هم جدا می‌کنند دل‌های مان هم از هم کم کم جدا می‌شود. یک نوعش دوست‌های دوران راهنمایی و دبیرستان است که چون در دوران نوجوانی هیجان‌های مشترک‌مان زیاد است خیلی با هم خوشیم اما دبیرستان که تمام می‌شود، اگر دنیای‌مان اشتراک‌های جدیدی پیدا نکند، دوستی‌مان ادامه‌ای پیدا نخواهد کرد.
اما یک نوع دیگر دوست، دوست‌هایی هستند که دوست داریم همیشه با آنها باشیم. دوستانی که مایه افتخار هستند و ویژگی‌های دارند که آدم دوست دارد با غرور پیش دیگران پزشان را بدهد. اما همه این ویژگی‌ها و خوبی‌ها یک طرف، سیگنال‌های ذهنی یک طرف دیگر. نمی‌دانم منبع علمی این حرف کجاست (اگر واقعا به نظرتان چیز جالبی آمد سرچ کنید و من را هم روشن کنید) اما از یکی از دوستان اهل مطالعه شنیده‌ام که مطالب علمی‌ای وجود دارد که می‌گوید این که آدم‌ها از بعضی‌ها خوش‌شان می‌آید و از بعضی دیگر بدشان می‌آید به این خاطر است که فرکانس‌های ذهنی‌شان همسو یا ناهمسو است و این امواج قدرت جاذبه و دافعه دارند. حتما برای شما پیش آمده که برای اولین بار کسی را دیده‌اید و احساس کرده‌اید از او متنفرید یا برعکس، حس کرده‌اید چقدر دوست دارید با او ارتباط برقرار کنید. خودم به این احساس‌ها کاملا اعتقاد دارم. هر بار با کسانی که حسم با آنها عالی نبوده وارد ارتباط دوستی یا کاری شده‌ام، در نهایت دیدم که فرصت عمرم را به نوعی هدر داده‌ام و این عمر گرانمایه می توانست با کسی بگذرد که حسم با او عالی‌تر باشد.

با آدم‌های مختلفی در مورد این موضوع صحبت کرده‌ام. دیدم که خیلی‌ها مثل من به حس و سیگنال اعتقاد دارند.
من خودم همیشه با آدم‌هایی احساس خوب دارم که مجموعه‌ای از چیزهای خوب را در شخصیت شان داشته باشد که من دنبال آن ویژگی‌ها برای خودم هستم؛ و با آدم‌هایی احساس غریبگی می کنم که من را یاد گذشته خودم می اندازند یا اشکالاتی که در شخصیت من هست را ضرب در دو به یدک می‌کشند.
یک روز که در وبلاگ یکی از استادهای نادیده‌ام مطلبی می‌خواندم درباره این که «اگر کسی به من به خاطر این که با چاقو یا چنگال، چای شیرین را هم می‌زنم ایراد بگیرد و بگوید با قاشق این کار را بکن، انگیزه خوبیست برای این که با او قطع ارتباط کنم، چون از لحاظ فیزیکی چنگال و چاقو توربولانس بیشتری در مایع ایجاد می‌کنند نسبت به قاشق» من دیدم چه‌قدر با این حرف‌ها هم‌عقیده هستم و چه‌قدر در طول زندگی فشار دوستی با آدم‌هایی که بی توجهی‌شان به همه چیز، دوبرابر من بوده است را الکی تحمل کرده‌ام. هرچند دو سه سالی بود که به شکل بی‌رحمانه‌‌ای ارتباطم را با خیلی از دوستان قدیمی و حتی فامیل‌های نزدیک قطع کرده بودم، بعد از آن مصمم‌تر شدم که ارتباطم را با آدم‌‌هایی که از من کم‌دقت‌تر و کم‌هوش‌تر و ضعیف‌تر هستند قطع کنم و این کار را هم کردم.

یکی از آخرین بی‌رحمی‌هایی که مرتکب شدم این بود که با یک دوستی که می‌خواستیم به عنوان یک همکار جدید ارزیابی‌اش کنیم یک سفر تفریحی چند ساعته رفتیم. آخر سفر به دوستم گفتم: «ایشون برنامه‌نویس خوبی از توش در نمیاد» پرسید چرا و گفتم به خاطر این که دو بار دقت کردم، در ماشین را بست، در حالی که در بسته نشد. اگر متوجه نشد که در بسته نشده، پس بی‌دقت هست، اگر هم متوجه شد و دوباره در را باز و بسته نکرد، یعنی اهمال کار یا خجالتی هست و فایده ندارد.
به اعتقاد من اگر قرار باشد کار بزرگی انجام بشود و به نتیجه برسد، باید مجموعه‌ای از آدم‌های دقیق و ریزبین دور هم جمع بشوند، نه آدم‌هایی که وارد یک محیط می‌شوند و جابه‌جایی دکوراسیون را نمی‌فهمند، ناراحتی پنهان آدم‌ها را تشخیص نمی‌دهند، کاربرد دقیق کلمات را نمی‌دانند، ارزش وقت خودشان را نمی‌شناسند، تاثیر رویدادهای کوچک بر روندهای بزرگ را نمی‌فهمند و کارهایی که می‌کنند را به کیفیت نهایی نمی‌رسانند.

حس و سیگنال‌ها مهم هستند. وقتی یک روز با یک نفر در کار یا دوستی یا زندگی به بن بست می‌رسیم دو حالت بیش‌تر وجود ندارد: یا از اول سیگنال‌های‌مان همسو نبوده و تحمل کرده‌ایم، یا ارتباط‌مان در حالی پیش رفته که خودمان نمی‌دانسته‌ایم از چه چیزی خوش‌مان می‌آید و از چه چیزی بدمان می‌آید و با گذر زمان و تکمیل چارچوب‌های شخصیت خودمان این‌ها برای‌مان شفاف شده.

من دوست‌هایی دارم که عقیده سیاسی و دینی‌شان با من متفاوت است، اما عاشق دقت نظرشان در کارشان هستم. دوست‌هایی دارم که هر بار دستنوشته‌های احساسی خنده دارشان را می‌خوانم به خودم می‌گویم این رفیق‌مان واقعا افتضاح می‌نویسد ولی عاشق معرفت و از خودگذشتگی و فعالیت‌های اجتماعی‌اش هستم. دوستی دارم که وقتی حرف می‌زند نمی‌فهمم چه می‌گوید و دوست دارم اصلا حرف نزند، ولی وقتی می‌رود حرف‌هایش را می‌نویسد می‌گویم این عجب نابغه‌ایست.
خوشبختانه دوست‌هایی هم دارم که چند ویژگی خوب را یکجا دارند، هم خوب می‌نویسند و مطالعه می‌کنند، هم کاری هستند، هم خوب فکر می‌کنند و برنامه می‌ریزند و رهبری می‌کنند.

در دوستی باید حداقل یک چیز «لعنتی» توی طرف باشد تا دلت بخواهد همیشه با او دوست باشی. اما اگر بخواهی کارهای بزرگ‌تر بکنی باید دنبال باورهای اساسی و ریشه‌ای مشترک باشی، در این صورت هر نوع کار و زندگی و پروژه‌ای را با خیال راحت ‌می‌شود پیش برد. خیلی از چیزهایی که به سرانجام خوبی نرسیده به خاطر این بوده که در قالب «دوستی» و با تکیه بر سیگنال‌های ذهنی همسو انجام نشده و خیلی از اتفاق‌های بزرگ به خاطر همسو بودن فکر چند رفیق شفیق رقم خورده است.
دوست خوب، دوستیست که دست کم احساس کنید نسخه بک آپ شماست و اگر روزی هکرها شما را از صحنه روزگار حذف کنند، او جای خالی شما را به خوبی پر می‌کند.

پی‌نوشت:
بله از پیش‌نوشت پیداست که روز آخر فروردین این نوشته را شروع کردم اما روز آخر اردی‌بهشت به پایان رسید. باید یک دوست خوب پیدا کنم که شوق نوشتنم را زنده کند 🙂

درباره چاقی‌های پنهان

به کلمه چاقی که فکر می‌کردم دیدم می‌شود به چیزهایی غیر از بدن هم نسبت اش داد؛ مثلاً چاقی تفکر، چاقی همت، چاقی در عادت‌ها (مثل چاقی مطالعه، چاقی موسیقی گوش کردن) و چیزهای مشابه دیگر. چند نمونه از چاقی‌هایی که ذهن خودم را مشغول کرده می‌نویسم.

چاقی پنهان

 

چاقی تفکر
اگر دلیل چاقی بدن زیاد خوردن و کم تحرکی باشد، چاقی تفکر هم می‌تواند نتیجه درسته و زیاد قورت دادن بیش از حد فکرهای دیگران و فکر نکردن باشد. حتماً دیده‌اید افرادی را که وقتی لب به سخن باز می‌کنند، انگار آرشیو یک شبکه تلویزیونی یا یک روزنامه یا یک سایت دارد حرف می زند. این‌ها دائم در حال خوردن فکرهای دیگران بوده‌اند و هیچ وقت فرصت تحرک و ورزش به فکرشان نداده‌اند. می‌شود گفت تفکرشان چاق شده و عوارض این چاقی تباه کردن خود و تباه کردن جامعه است. کسی که چاقی تفکر دارد، در سربالایی‌های زندگی دچار نفس تنگی می‌شود. یا تلف می‌شود یا وبال این و آن. باید همیشه آدم‌هایی که تفکرشان ورزیده هست یا حداقل چاق نیست زیر بغلشان را بگیرند تا جامعه را متوقف خود نکند یا دردسری نسازند. حتماً شما هم دردسرهایی که این نوع چاقی ایجاد می‌کند را دیده‌اید. «تفکر چاق‌ها» یک تصادف ساده را به یک نزاع تبدیل می‌کنند، با حرف زدن بین آدم‌ها دشمنی ایجاد می‌کنند و با دروغ و فریب بازار خودشان را خراب می‌کنند. چاقی تفکر از چاقی بدن خطرناک‌تر است. آمارها می‌گوید فلان درصد مردم چاق هستند، اما آماری که بگوید چند درصد مردم دچار چاقی تفکر هستند، نداریم.

چاقی موسیقی گوش کردن (چاقی عادت)
گاهی ما در عادت‌های روزمره دچار چاقی می‌شویم. مثلاً در گوش کردن موسیقی. هربار که به تهران دوست نداشتنی می‌روم و آدم‌ها را در مترو می‌بینم یاد عبارت «چاقی موسیقی گوش کردن» می افتم. من برای اظهار نظر کردن در مورد موسیقی خودم را آدم مناسبی می دانم به خاطر این که در خانواده‌ای بزرگ شدم که رابطه خوبی با موسیقی نداشت اما کنجکاوی‌ام من را به سمت شنیدن موسیقی کشید. در کودکی یواشکی به کاست‌های موسیقی گوش می‌کردم و بزرگ‌تر که شدم در حدود ۲۰ سالگی هیچ وقت بدون هندزفری دیده نمی‌شدم. در آن سن فرق انواع سبک‌های راک و سازهای مختلف موسیقی و نرم افزارهایش را تا حدودی می‌فهمیدم. برای خودم در مورد هر آهنگی تحلیلی داشتم و صاحب این پز بودم که در موسیقی فرق خیار سالادی و آناناس را متوجه می‌شوم. بعد از این دوران کم کم وقت گذاشتن برای دنبال کردن موسیقی برایم به کار بیهوده‌ای تبدیل شد. یک روز چشم باز کردم و دیدم خواننده محبوبم یک ماهی هست آلبوم جدیدی منتشر کرده اما فقط ۴ آهنگش را یکی دو بار گوش کرده‌ام. خب کارهای مهم‌تری از گوش کردن موسیقی وجود داشت، مثل کتاب خواندن و کار کردن. موسیقی یکی از چیزهای شگفت انگیز دنیاست که شناختنش مثل شناختن هر چیز دیگری می‌تواند به نفع آدم باشد ولی استفاده کردن بیش از حدش مثل استفاده افراطی هر چیز دیگری غیرعاقلانه است، مگر برای کسی که کارش موسیقی است. یکی از عوارض «چاقی موسیقی گوش کردن» از دست دادن فرصت تمرکز است. تا یک دقیقه سکوت حاکم می‌شود می‌خواهد با یک سر و صدایی به هم اش بزند و فرصت فکر و تمرکز نداشته باشد. مهم نیست ریتم و سبک و متن و ساز موسیقی چه باشد فقط مهم این هست که این سکوت و آرامش از بین برود. یک ویژگی دیگرش این هست که ما به موسیقی‌هایی که گوش می‌دهیم تبدیل می‌شویم. تمام جهان بینی یک آدم غرق موسیقی را می‌شود از آلبوم‌های مورد علاقه‌اش کشف کرد. تا به حال ندیده‌ام کسانی که دچار چاقی موسیقی گوش کردن هستند در انتخاب نوع موسیقی مدل گزینش خاصی داشته باشند. هر چه برسد از دم گوش می‌گذرانند و هر کلام ناصحیحی جزئی از شخصیتشان می‌شود. عارضه دیگر چاقی موسیقی گوش کردن ضعیف شدن در منطق است، چون اکثر موسیقی‌های بازار، احساسی است. جای آنکه سعدی و حافظ و مولوی جهان بینی‌شان را بسازد، افراد جویای نامی که به ادا و اطوار مختلف برای خودنمایی متوسل می‌شوند خوراک فکری ایشان را می‌سازند. به نظرم در سازمان‌ها نمی‌شود آدم‌های دچار چاقی موسیقی گوش کردن را برای سمت‌هایی که به صبوری و منطق بالا نیاز دارد، انتخاب کرد.

چاقی همت
یک همت ورزیده و بلند همتی است که برای رسیدن به بلندترین قله‌ها ساخته شده باشد. همت هرچه اضافه وزن اش بیشتر باشد، میل اش به کارهای کوچک‌تر بیشتر است. مثل آدم چاق که حال رفتن تا دامنه یک کوه را ندارد، همت چاق هم توانایی دستیابی به اهداف بزرگ را ندارد. بی ام دبلیو، بوئینگ، گوگل، ناسا و هر حرکت بزرگ دیگری را افزادی که همت‌های شان چاق نبوده است ساخته‌اند.
دلیل اصلی نتوانستن‌های ما نبود پول و انگیزه و شریک نیست، بلکه چاقی همت است. همت که چاق بشود، نتوانستن به عنوان اولین عارضه بروز می‌کند. از دست رفتن احترام به خود و افسردگی هم به دنبال آن می‌آید. همت اگر ورز نیاید و در کارهای سخت استفاده نشود، چاق می‌شود. آدم همت چاق یک روز چشم باز می‌کند و می‌بیند این همت چاق و بدفرم، کل وجود او را زمینگیر و حقیر کرده است؛ مثلاً سی سال در گوشه یک اتاق به کاری مشغول بوده که هیچ تأثیر بزرگی روی دنیا نگذاشته است. مشکلی اگر در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و هرچیز دیگری هست مشکل چاقی همت آدم‌هاست. از کوچکترین مغازه‌های شهر تا بزرگ‌ترین سازمان‌ها، درگیر چاقی همت‌ها هستند. همت چاق می‌گوید چرا خودم را به زحمت بیاندازم و این نشستن در حاشیه امن و آسوده زندگی را به دویدن در میدان ناامنی و خطر تبدیل کنم؟ پس می‌نشینم و همتم را چاق‌تر می‌کنم. چاق شدن همت برای تمام شدن یک جامعه کافیست.

چاقی بدن، بدن را از پا در می‌آورد اما چاقی‌های پنهان روح و جان آدم‌ها و جامعه‌ها را از پا در می‌آورند. چاقی‌های پنهان انواعشان کم نیست. شاید اگر هر بار مشکلی می‌بینیم، ریشه‌اش را در یک نوع چاقی جستجو کنیم، دست خالی نمانیم. شما هم اگر چاقی پنهانی به ذهنتان می‌رسد، ممنون می‌شوم به اشتراک بگذارید، شاید دچارش باشیم و حواسمان نباشد.

آغاز آندرفلو

نوجوان که بودم اولین وبلاگم را در بلاگفا ساختم. آن زمان بازار وبلاگستان فارسی خیلی گرم بود. کارهایی که این روزها همه توی اینستاگرام و تلگرام می‌کنند، آن روزها توی وبلاگ‌ها اتفاق می افتاد؛ البته با این تفاوت که وبلاگ نویس ها آدم‌های اهل قلم‌تری بودند و بیشتر تولید کننده محتوا بودند تا این که مطالب کپی پیست، بی پایه و زرد که محتوای اصلی شبکه‌های اجتماعی این روزهاست را توی وبلاگ‌های شان بگذارند.
آن روزها اگر متن عاشقانه‌ای را در وبلاگی می‌خواندیم می‌توانستیم سوز دل نویسنده و احتمالاً دو قطره اشکی که روی کیبرد ریخته را تصور کنیم ولی این روزها مردم عشق و نفرت و شادی و غمشان را با استفاده از تصاویر و متن‌های از پیش تهیه شده به اشتراک می‌گذارند که به اشتراک گذاشته باشند، نه برای این که حرف واقعی دلشان را زده باشند.

وبلاگ جایی است که یک آدم آن پشت تصمیم می‌گیرد هر چه می‌خواهد را در هر قالبی منتشر کند. مجبورمان نمی‌کند که حرفمان را در ۱۴۰ کاراکتر بزنیم یا در قالب عکس یا ویدیوی ۶۰ ثانیه‌ای منتشرش کنیم. وبلاگ مثل خانه ما است. کسی که می‌آید خانه ما، با ما کار دارد و یک ساعتی هم پیش ما می‌ماند. زمین خانه هم مال خودمان است و کسی نمی‌تواند تصمیم بگیرد از فردا ما اینجا نباشیم. هر کسی با ما کار داشته باشد می‌داند فلان جا هستیم. اما در شبکه‌های اجتماعی ما مستاجریم. یک روز این خانه یک روز آن خانه. هربار که بوی از رونق افتادن یک محله می‌آید، بلند می‌شویم و می‌رویم یک خانه دیگر در یک محله دیگر.

شبکه‌های اجتماعی ابزار خوبی برای اطلاع رسانی و ارتباط سریع هستند ولی جای خوبی برای سکنی گزیدن و بنا کردن ساختمان هویتمان در اینترنت نیستند.

صنعت چاپ که آمد احتمالاً اهل علم و ادب ناراحت شدند که حالا دیگر هر کس و ناکسی می‌تواند هر مطلب بی ارزشی را سریع و وسیع منتشر کند. همین طور شد ولی نشر علم آسیبی ندید. شبکه‌های اجتماعی هم وقتی رونق گرفتند احتمالاً وبلاگنویس ها ناراحت و منزوی شدند، اما وبلاگ نویسی آسیبی نخواهد دید. حداقل عمر وبلاگنویسی زودتر ازعمر شبکه‌های اجتماعی به پایان نخواهد رسید. خوش بینم که ابزار همه پسندی -نه مثل فیدریدرهای امروزی که من به عنوان یک وبلاگ نویس هم هیچ کدام شان را نمی‌پسندم- بیاید که مردم بتوانند به سادگی محض، و در ساختاری یکپارچه وبلاگ‌هایی را هم دنبال کنند ولی مفهوم و به قول فرنگی‌ها کانسپت وبلاگ حالا حالاها محو نخواهد شد.

در یک سال اخیر وبلاگ نویسی‌ام کم کار شدم و بیست و پنج سالگی عملاً هیچ پستی ننوشتم. حجم کار زیاد و خدمت سربازی توفیق اجباری شد تا یک سالی وبلاگ نویسی را اولویت حساب نکنم. از این بابت توفیق بود که توانستم از دور نگاه کنم و ببینم که در این سالها چه کار کرده‌ام.

آندرفلو

اما بعد از این یک سال تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم. وبلاگ قبلی‌ام را حذف کردم و underflow را ساختم. توضیحات انتخاب این اسم را در صفحه درباره می‌توانید بخوانید. در آندرفلو سعی می‌کنم چیزهایی را بنویسم که احتمال می‌دهم برای حداقل یک نفر فایده داشته باشد. من در اصل یک برنامه نویس هستم و در فرع به ساختن کسب و کار و کارآفرینی عشق و علاقه دارم. با این حساب اینجا می‌خواهم از نرم افزار و کسب و کار و فکرهای شخصی‌ام بنویسم. اگر نظریه اثر پروانه‌ای را قبول داشته باشیم یا باور کنیم که هیچ ذره‌ای در این دنیا بی تأثیر نیست، امیدوارم جهان با آندرفلو از جهان بدون آن بهتر باشد.